موزیک

وبلاگی مفرح برای وقت گذرونی

موزیک

وبلاگی مفرح برای وقت گذرونی

مطالب تاریخی

نمونه بازسازی شده سرستون تخت جمشید
هنگامی که اقوام پراکنده اوپایی برای دفاع از خاک خود نیروهای مردمی و به طور عموم کشاورزان را بسیج می کردند، ایران پهناور برای کشور گشایی و دفاع از سرزمین و حفظ انسجام آن به سازمان یافته نیازمند بود.به این ترتیب می توان گفت که ارتش زمانی در ایران شکل گرفت که نخستین سازمان حکومتی تشکیل شد و قدمت آن  به دوره مادها باز می گردد اما در طول زمان شکل و حتی نام آن نیز تغییر یافت.
قدیمیترین نامی که برای ارتش در کتیبه های هخامنشی باقی مانده در اصطلاح مادی( سپاده= سپاه) است که در نام خاص یکی از سپهبدان مادیِ ارتش هخامنشی (تهم سپاده) مانده و ذکر آن در کتیبه ی بیستون آمده است. در زبان فارسی باستان که زبان کتیبه های هخامنشی است به واژه «کاره» بر می خوریم که هم به معنای سپاه و هم به معنای مردم به کار رفته است.
در کتیبه ی تخت جمشید، داریوش به جانشینان خود چنین اندرز می دهد:
اهورامزدا این کاره (سپاه و مردم ) پارسی ( ایرانی ) را نگهدار...
آن گونه که از منابع یونانی و نیز کتیبه ها و الواح هخامنشی بر می آید، ارتش هخامنشی بسیار سازمان یافته بوده است و نظام تقسیم بندی این ارتش «ده دهی» بوده است.
این سازمان ده دهی از راه ایران در سازمان های یهودی و ارمنی و یونانی و حتی آلمان قدیم یعنی گوتیک نیز نفوذ یافت، بالاترین قدرت نظامی هخامنشیان 6 لشکر بود که با سپاه جاویدان 7 لشکر را تشکیل می دادند و بدین گونه تعداد کل لشکر ها به عدد مقدس 7 می رسید در برسی ارتش هخامنشی، یکی از جنبه های اعجاب برانگیز آن وجود دارد همین سپاه جاویدان است. سپاه جاویدان مرکب از 10 هزار نفر بود که به سپاه آماده باش شاه ایران را تشکیل می دادند. این سربازان را از این رو جاویدان می نامند که با مردن و یا کشته شدن یکی بیدرنگ فرد دیگری به جای او قرار می گرفت به این ترتیب تعداد افراد این سپاه همواره 10 هزار نفر باقی می ماند.سپاه جاویدان را در نگاره های جبه ی شرقی آپادانا یعنی همان نمای اصلی و نخستین تالار بار تخت جمشید می توان دید. در این تصویر تعداد حدود 100 سرباز به نمایندگی از 10 هزار سرباز نقش شده اند و لباس بلند چیندار هخامنشی و کفش ایرانی سه بندی و نوار بی گره دور سر آنان نشان از پارس بودن این افراد دارد.
یکی دیگر از خصایص دوره هخامنشی شرکت خود سپاهیان و سرکردگان در نبرد بود و تعداد زیادی از آنان هم در میدان های جنگ کشته شدند، به طور مثال از 11 پسر داریوش 5 تن جان خود را در لشکرکشی به یونان از دست دادند. 
یکی از ابزارهای تازه ایرانیان، در سده پنجم پیش از میلاد، اختراع ارابه داس دار بود. این ارابه از هر طرف نیزه و شمشیرهای تهدید کننده و در مرکز چرخ ها کاردهای داس مانندی داشت که نوک بعضی به طرف پایین و برخی دیگر به طرف بالا خمیده بود، این کاردها هر چیزی را که بر سر راه اسب های در حال تاخت قرار می گرفت تکه تکه می کرد.
آنچه در تاریخ جنگ های هخامنشیان و در طول تاریخ ایران و مایه مباهات هر ایرانی است روح فتوتی است که در میان سپاهیان ایران بود به هر دشمنی که پناه و زنهار می خواست روی خوش نشان می دادند و به طور معمول تقاضایشان را می پذیرفتند و با اسیران رفتاری شایسته در پیش می گرفتند. 
هنگامی که کوروش دید ملت های آسیا هر کدام جداگانه استقلال دارند با لشگریانی معدود از سرزمین پارس براه افتاد.  نخست مادها و هیرکاینها به اطاعت او در آمدند. سپس مردم سوریه، آشوریها، عربها و اهالی کاپادوکیا و هر دو بخش فریگیا، لیدیها، کاریها، فنیفیها و بابلیها تابع او شدند. وی حکومت خود را تا حدود بلخ و هندوستان و در سرزمین کیلیکیی ها ، سکاها پافلاگونیها، مار کریانها و افوام و طوایف بی شمار دیگر که ذکر نام آنها خالی از محظور نیست مستقر ساخت و سرانجام بر یونانیهای ساکن آسیا نیز چیره گردید و از راه دریا به قبرس و تا مصر لشکر کشید.
راست است که همه ی این ملت های گوناگون مگر قبایلی چند به زبان خود او حرف نمی زده اند و یا زبان یکدیگر را هم نمی فهمیده اند، با این وصف، رعب وجودش در دلها چنان بود که احدی در برابر او زهره ی سرکشی و قیام نداشت و در عین حال نیز کوروش آدمیان را چنان شیفته ی خود کرده بود که طالب حکومت او بوده اند. در نتیجه، آن همه ملت ها و اقوام متعدد را به زیر فرمان خود در آورد که عبور از یک سر قلمرو او تا سامانی دیگر، از خاور تا باختر و از جنوب تا شمال کانون امپراتوری اش کاری بس دشوار به شمار می رفت. چون در نظر ما قدرت و منزلت این بزرگمرد شایان ستایش بسیاراست راجع به اصل و تبار و سرنوشت و پرورش کوروش که او را به فرمان روایی درخشانی بر نوع بشر قادر ساخته بود به بررسی و تحقیق خواهم پرداخت و آنچه را که درباره ی او از دیگران آموخته و یا خود استنباط کرده ام در این اثر باز خواهم گفت.
 کوروش تا دوازده سالگی یا دیرتر پرورش یافت و نشان داده بود که از لحاظ استعداد کسب دانش و انجام دادن پاکیزه ی همه ی تکالیف خویش سرآمد اقران است. اما در همان گیرودار آستیاگ دنبال دختر خود و پسرش فرستاد زیرا که تعریف های بسیار از نیکی سرشت کودک شنیده بود. پس ماندانا عاز دیار پدر خود گردید و فرزند را همراه برد هنگامی مه به هم رسیدند و کودک آستیاگ را جد خود شناخت بی درنگ دست در گردنش انداخت و او را بوسید و از آنجا که طینتی مهربان داشت چنین می نمود که دیرگاهی در کنار جدش زیسته و با وی مانوس بوده است.
سپس چون خوب نگاه کرد دید پادشاه برسم مادهای روزگار قدیم چشمانش را سرمه کشیده و صورتش را آراسته است و موی عاریتی دارد زیرا که این آرایش ها و جامه ی ارغوانی و نیم تنه و طوق و باره همواره خاص مادها بود نه پارسیان ( چنانکه هنوز هم دیده می شود این قوم در زندگی لباس ساده و سبک بی آلایشی دارند) کودک چون شکوه و جلال دستگاه جد خود را دید با صدای رسا گفت: آه مادرجان، جدم چه زیباست ؟ در این حال مادرش پرسید به نظر تو پدرت یا جدت کدام زیباتر است؟ کودک بی درنگ جواب داد پدرم از همه ی پارسیان خوشروتر است ولی جدم از همه ی مردم ماد که در وطن یا خارج دیده ام زیباتر است. با شنیدن این کلمات آستیاگ کوروش را در آغوش کشید و جامه ای زیبا و طوق و باره که نشانه ی عز و افتخار بود به او داد.
 
 هنگامی که اسکندر (سوم) مقدونی به پادشاهی رسید، و پس از درگذشت هماورد او داریوش سوم، دوره ی سلطنت پادشاهان بزرگ دودمان هخامنشی در ایران به پایان رسید. اسکندر مقاومت ایرانیان شرقی را با خشونت بسیار در هم شکست. برای یونانیان عمل مخاطره آمیز اسکندر لشکرکشی ای تنبیهی به انتقام لشکرکشی خشایارشا به یونان بود ; اما هدف واقعی خود اسکندر فتح شاهنشاهی هخامنشی و استقرار فرمان روایی خود بر مناطق میان یونان و هند بود که به تدریج برای برای معاصران و همراهانش روشن شد. تلاش های اسکندر برای جلب پذیرش آداب و عادات ایرانیان، نظیر وانمود کردن عمل خویش به عنوان انتقامجویی از قاتل داریوش، یا پذیرش آداب و عادات ایرانیان، پوشیدن لباس های ایرانی، استقرار واحد های نظامی محلی، ازدواج با شاهدخت های ایرانی یا سپردن مشاغل مهمی مانند مقام ساتراپی به اشراف ایرانی پیرامون خود، برای بسیاری از مردم قابل درک نبود.
با این حال ثابت شده است که این «هخامنشی گرایی» اسکندر، چنان که تاکنون تصور می شده، پس از مرگ داریوش تجلی نکرده بلکه با رسیدن او به اراضی امپراتوری هخامنشی بروز کرده است. کشف این واقعیت مبتنی بر تحلیل مفصل تاریخ غرب در مورد اسکندر به ما رسیده است. بر مبنای این تاریخ، اسکندر نه فقط با شرایط مشروعیت و حقانیت شاهان هخامنشی کاملا" آشنا بود، بلکه همه کار انجام داد تا خود به این کار موفق شود. او در آسیای صغیر خود را مدافع و حامی صلح و نظم معرفی کرد و در نامه ای که پس از نبرد ایسوس به داریوش نوشت، خود را مدعی تاج و تخت هخامنشیان دانست او داریوش را فراخواند تا ( چنان که شایسته یک شاه هخامنشی است) به خاطر سلطنت خود بجنگد، به مراقبت و توجه به سربازان و اعضای خاندان سلطنتی پرداخت، داریوش را متهم ساخت که بناحق بر تخت نشسته، یعنی شاه نامشروعی بوده است، و موفقیت خود را ناشی از اراده خداوند دانست که منظورش فقط حامیان الهی شاهنشاهی و « خانواده » هخامنشی بود.
شاهان ایرانی که پس از اشک، بنیانگذار سلسله آن ها، به اشکانیان یا بنا بر نام منطقه پارت، نخشتین مرکز آن ها در ایران، به پارتیان مشهور شدند از حدود سال 140 ق.م بر امپراتوری عظیم چند فرهنگی و چند قومی سلطنت کردند. اینان که در نبردهای خود علیه سلوکیان و متحدان آن ها شکست می خوردند، ابعاد امپراتوریشان به وسعت شاهنشاهی یا سلوکیان اولیه نرسید، منتهی بخش اعظم ایران و تقریبا" همیشه تمام بین النهرین را شامل شد.
اشکانیان تاثیر بسیاری بر تاریخ ارمنستان و نیز موقتا" بر تاریخ سوریه و آسیای صغیر، که هر دو سرگرم جنگ با روم بودند، بر جا نهاد. همچنین در جنگ با همسایگان غربی خویش به خوبی جلوه کردند و به طور کلی در مبارزه با تجاوزات و دست اندازی های قبایل بیابانگرد سکا در شمال شرقی موفق شدند. پایان غافلگیر کننده ی شاهنشاهی پارتیان، که در تاریخ ایران تقریبا" دو برابر طول مدت امپراتوری هخامنشی حکومت کردند، در آغاز قرن سوم میلادی فرا رسید، و این هنگامی بود که یکی از«شاهان کوچک» پارس به نام اردشیر که بسیار بلنپرواز و جویای قدرت بود، آن ها را به مبارزه طلبید و در زمان سلطنت آرتابانوس (اردوان) پارتیان را شکست داد.
 
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد